تبليغاتX
خاطرات من و پسرم

خاطرات من و پسرم

خاطره نویسی

روزها سریع می گذرند. حالا تقریبا یک ماه و نیم از شروع مدرسه می گذره. آراد به همه چیز عادت کرده به صبح بیدار شدن به خوابیدن توی اتاق خودش حتی به راننده اش. چند روز قبل بهم میگه مامان من آقای کرمانی رو دوست دارم.بوسش هم کردم و باهم دوست شدیم. البته ماجرایی داریم با این آقای راننده .آخه ایشون یک مرد جوان خوش لباس با موهای به قول آراد فشن که موزیک مورد علاقه آراد رو هم گوش میده البته از حق نگذریم مودب خوش قول و منظم هست ولی آراد حسابی دوستش داره . میگه برام ساسی مانکن میذاره ! خیلی باحاله !!

کلاسهای مدرسه هم ای بد نیست. من خیلی این سبک آموزش رو دوست ندارم.اما خوب حق انتخابی هم نیست.دیروز به مناسبت عید قربان یک رنگ آمیزی بهشون دادن که توش عکس حضرت ابراهیم هست و حضرت اسماعیل روبروش روی زمین دراز کشیده و دو تا فرشته هم یک گوسفند رو دارن از تو آسمون میارن . موضوع برای آراد خیلی عجیب بود.فرشته چیه. فرشته ها چطوری میتونن گوسفند رو بیارن چرا خدا گفته ابراهیم اسماعیل رو قربانی کنه.نمیدونم معلم دقیقا چی بهشون گفته بود .ولی آراد که خیلی درک درستی از ماجرا نداشت.

به نظرمن آموزش مهارت های زندگی به بچه ها خیلی مهم تر و مفیدتر هست. کاش این چیزا رو یادشون میدادن . گرچه میدونم این هم بخشی از آموزشها هست.اما وقتی به همه چیز رنگ و روی مذهبی میدن اون هم تعریف حکومتی مذهب . خوب نتیجه اش شاید خیلی خوب از آب در نیاد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 20:2  توسط پگاه   | 

امروز اولين روز مدرسه رو تجربه كردي. امروز جشن غنچه ها بود. صبح ساعت 7 با صداي من سريع از خواب بيدار شدي . دست و صورتت رو شستي و باهم صبحونه خورديم. اين اتفاق خيلي مهميه . چون معمولا فرايند شستن دست وصورت و دستشويي رفتن و صبحونه خوردن خيلي پيچيده وطولانيه . اما خدا رو شكر امروز بسادگي و آرامش برگزار شد. بعد هم حاضر شديم باهم اومديم اداره و ساعت 8 با بابا جون و مامان توران رفتيم مدرسه. به نظرم كمي هيجان داشتي در عين خوشحالي نگران هم بودي اين رو از اونجا حس كردم كه وقتي نشسته بودي انگشتت رو مي مكيدي كه معمولا اين كار رو نميكني مگر اينكه در حال تماشاي يك كارتون هيجان انگيز باشي يا در برابر جمع غريبه اي قرار بگيري و خجالت بكشي. برنامه اي كه مدرسه براتون تدارك ديده بود خدا رو شكر كوتاه و منظم برگزار شد. تو سالن اجتماعات مدرسه جمع شديم البته براي رفتن داخل سالن همه تون رو از زير قران رد كردند و براتون سپند ريختند. خيلي هيجان زده شدم .اشك تو چشمام جمع شده بود. با خودم فكر مي كردم چه زود بزرگ شد. بعد هم قرائت قران و پخش سرود ملي و در نهايت صحبت كوتاهي كه مدير مدرسه داشت و بعدش با معلم رفتيم داخل كلاس. اسم معلم خانم همتيان فر است. خانم جوان و خوش برخورد وزيبايي است فكر كنم ارتباط خوبي با بچه ها برقرار كند. اميدوارم پسرك دوستش داشته باشد. چقدر بچه ها دوست داشتني هستن و وقتي با تعجب ، هيجان و اضطراب معلم رو نگاه مي كردند دوست داشتني تر مي شدند. اميدوارم پسرك كنار همكلاسي هاش سال تحصيلي شاد و مفرحي رو تجربه كنه . سالي همراه با لذت دوستي و ياد گرفتن چيزهاي تازه .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 9:1  توسط پگاه   | 

مهر امسال براي من خيلي خاص و منحصر بفرده. هميشه اين ماه رو دوست داشتم.بهم حس خاصي ميده . حسي كه آدم هميشه در شروع هر كار تازه داره . هيجان ، دلشوره ، انتظار . هر سال مهر ماه فكر ميكنم بايد يك كار تازه رو شروع كنم . هر سال مهر كه مي شه دلم ميخواد دوباره دانش آموز بشم و از نو شروع كنم. حالا از امسال من يك دانش اموز توي خونمون دارم. اميدوارم آراد هم مدرسه رو دوست داشته باشه و كارها و تكاليفش رو انجام بده و من رو ازلذت بردن از اين روزها محروم نكنه. خدا كنه من هم مامان صبور و با حوصله و خوش اخلاقي باشم و با حساسيت هاي بيجا وبا كمال طلبي هام براي پسرم دردسر درست نكنم.

لباس فرم مدرسه رو تحويل گرفتيم. كيف هم مامان تورانش براش خريده . كلي هم لوازم التحرير خريديم. آخه خيلي ذوق داريم. آراد مرتب وسايلش رو تو كيفش مي چينه ، درمياره نگاه ميكنه و دوباره سرجاش ميذاره . مرتب هم بهم قول ميده كه از وسايلش مراقبت مي كنه . حالا بزودي معلوم مي شه.

با تمام خوشحالي كه براي مدرسه رفتن آراد دارم  اما دلخوشي از نظام آموزشي مدارس ندارم . نگرانم بابت تمام حرفهايي كه پسرم بزودي از زبان معلمش خواهد شنيد. نگرانم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 14:15  توسط پگاه   | 

ديشب تولد پسرك رو با يك روز تاخير برگزار كرديم. يك مهموني كوچيك با 9 تا مهمون كوچيك ! فكر ميكنم بهترين تولد براي تو بود. حسابي به تو و مهمون ها خوش گذشت. مهمون ها رو از ساعت 7 دعوت كرده بوديم و چقدر هم كه همشون وقت  شناس بودن. آخرين مهمون ما ساعت 7:20 دقيقه رسيد. بعد از يك پذيرايي كوچيك با ميوه و آبميوه خنك ، وروجك ها داشتن ميرفتن سراغ بازي كه با خودم فكر كردم اگه حالا كيك رو بيارم بهتره . ميخواستم فاصله كيك خوردن با شام اون قدري باشه كه بچه ها بتونن شام بخورن . واسه همين كيك رو آرديم . كيك  مرد عنكبوتي!! پسرك چه كيفي ميكرد از ديدن كيك تولدش . خلاصه شمع تولدش رو فوت كرد. كادو ها رو باز كرد. عكس گرفتيم . و تا من و همسري كيك رو براي بچه ها بياريم و كاغذ كادو ها رو از روي زمين برداريم. چند تا كادو كه بيشتر مورد پسند واقع شده بود توسط ميزبان و مهمانها باز شد و بچه ها مشغول بازي شدن . تا حدود ساعت 9 كه همسري از بچه ها پرسيد شام چي دوست دارن و بر حسب سفارش كه بدون استثنا پيتزا خواستن با نوشابه ! يعني يك نفر هم چيز ديگه اي نخواست ! همسري رفت وشام خريد . براشون سفره انداختم . تا هم راحت تر باشن هم كثيف كاري ها كمتر باشه . بجز چند تا ليوان نوشابه كه ريخت و يك كمي از ژله ها كه جابجا رو سفره و زمين ريخت خرابكاري ديگه اي اتفاق نيفتاد. ساعت 10 شب وقتي همسري ميخواست بچه ها رو برسونه دلشون نمي اومد كه برن. حسابي به همه خوش گذشت. آراد حسابي لذت برد. خيلي خوشحالم كه به جاي مهموني رسمي و دعوت از بزرگترها ، يك مهموني بچه گانه ترتيب داديم گرچه من و همسري حسابي خسته شديم ولي ارزشش رو داشت به خوشحالي پسرك مي ارزيد. اميدوارم همه بچه هاي دنيا هميشه شاد و خندان باشند و فرصت و امكان لذت بردن از كودكي براشون فراهم باشه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 9:55  توسط پگاه   | 

امروز روز تولد توست. روزي كه هرگز فراموشش نميكنم . تو با اومدنت زندگي من رو براي هميشه تغيير دادي. فهميدم كه اون قدر قوي هستم كه هر كاري لازم باشه براي تو انجام ميدم. فهميدم اون قدر ضعيفم كه با كوچكتريت بيماري يا ناراحتي تو اشك توي چشمام جمع ميشه . وقتي تو اومدي فهميدم آدم تا كجا ميتونه عاشق باشه. اصلا من معني عاشقي رو با تو فهميدم. تازه با تو فهميدم كه آدم براي كسي كه عاشقش است چكارها ميتونه بكنه !!

برات بهترين ها رو آرزو مي كنم . آرزوي سلامتي و شادي و شادكامي . براي آينده تو آرزوهاي بزرگي دارم. آرزوهاي طلايي .آرزو دارم انسان باشي از آن دسته انسانهايي كه لايق به خاطر سپردن و به ياد آوردن هستند. از جنس انسانهايي كه بايد به احترامشان تمام قد از جا بلند شد. نگران نشو توقع ندارم پسرم پروفسور حسابي ثاني بشه يا بابك بيات يا مهدي اخوان ثالث يا ... نه هيچكدوم اينها . من ميخوام تو بهترين آرادي كه ممكنه و ميتونه بشه باشي . ميخوام كه قلبت بزرگ باشه و روحت بلند و بيكرانه . دوست دارم كه افق هاي دور رو بشناسي و نگاهت به زندگي تنها به اين نزديكي ها نباشه . و خيلي چيزهاي ديگه رو دوست دارم براي تو . اميدوارم مادر موفقي باشم . خوب ميدونم كه همه مادران دنيا عاشقند. اما ميخوام هم عاشق و هم دانا باشم تا در مراحل مختلف زندگي ات اون طور كه شايسته توست كنارت باشم و تو رو راهنمايي كنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 14:14  توسط پگاه   | 

تو شهر بزرگ و پر از امكانات ما .تعداد مدارس خوشنام محدود و اگه بخوايي بچه ات توي يكي از اين مدارس درس بخونه بايد امتحان بده و اگه پارتي داشتي يا اگه پولدار بودي ميتوني توي مدرسه دلخواهت ثبت نام كني.وگرنه معمولا نتيجه امتحان خيلي اثري روي ثبت نام نداره. اما بهر حال ما سعي خودمون رو ميكنيم. آراد فردا امتحان داره . يك امتحان هم هفته ديگه داره تا ببينيم چي ميشه. به كسي رو نزدم و نميخوام هم از كسي خواهش كنم تا سفارش ما رو بكنه. حالا يا قبول مي شه يا نه . من كه كلا به اين نظام آموزشي موجود تو مدارس ما اعتقاد ندارم و راستش رو بخواهي خيلي هم فرقي ميون مدارس نمي بينم. اما دلم ميخواد تا پسرم كنار بچه هاي مودب و باهوش و از خانواده هاي متوسط به بالا درس بخونه. گرچه اين رو هم ميدونم كه الزاما همه بچه پولدارها مودب نيستن. خدايا نميدونم .اين روزا يك كمي اعصابم خورده .آستانه تحملم پايينه . بايد خودم رو جمع و جور كنم .دوست ندارم انرژي منفي بدم به خانواده مخصوصا پسرم. فردا من هم باهاشون ميرم .چون ميدونم با بودن من آراد احساس آرامش ميكنه . احتمال اينكه پدر وپسر بالاخره يك وضوعي براي دعوا وقهر كردن باهم پيدا كنند خيلي زياده .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 13:14  توسط پگاه   | 

سال جدید آغاز شد . امیدوارم سال خوبی برای همه باشه. سالی که امیدوارم نه تنها برای خودم و خانواده ام بلکه برای همه ایرانی ها با سلامتی شادی عشق و امید بگذره . آرزوی بزرگی است ...

سال جدید واسه پسرک با شادی شروع شده اولین عیدی رو از من و باباش گرفت که یک تریلی است با عکس بن تن . شخصیت کارتونی مورد علاقه اش. بعد هم که عید دیدنی ها وعیدی گرفتن ها . امسال به پول اهمیت بیشتری میده و مرتب از من می پرسه با این پول چی میشه خرید ؟ پارسال اسفند ماه براش یک حساب بانکی باز کردم. من و او باهم رفتیم بانک . بانکی بردمش که خودم هم اونجا حساب دارم و مشتری شون هستم. به متصدی هم که یک خانم خوش اخلاق است گفتم پسرم اومده بانک تا حساب باز کنه .اون هم حسابی آراد رو تحویل گرفت و چون از شانس خوب آراد اون روز روز تکریم ارباب رجوع بود حسابی از آراد خان با شکلات پذیرایی کردن و یک دفترچه حساب پس انداز قرض الحسنه هم با روش یک عکس کارتونی بود به آراد دادند. پسرک هم کلی ذوق کرد. بعد از تعطیلات وقتی بردمش بانک تا عیدی هاش (البته نه همه شون رو ) بگذاره بانک .برای اینکه بدونه اندازه پولش چقدره بهش گفتم :مامانی با پولی که داری میتونی یک موتور واقعی بخری . یک کم فکر کرد و گفت :اما من بیشتر ماکسیما دوست داشتم

به قول پسرک خانواده نشسته بودیم و تلویزیون نگاه می کردیم .برنامه جالبی بود در مورد دیدنی های فرانسه . به آراد گفتم :مامانی بابا قول داده ما رو ببره فرانسه اینا رو از نزدیک ببینیم . کلی بچه ام خوشحال شد. بعد از یکساعتی که از تموم شدن برنامه گذشته بود و او توی اتاقش مشغول بازی بود من رو صدا کرده و میگه :مامان گفتی کی میریم فرانسه ؟ می شه همین فردا بریم؟

آراد خان امسال باید بره پیش دبستانی و توی این شهر کوچیک ما احق انتخاب کمی در مورد مدرسه خوب وجود داره . یعنی در مقطع ابتدایی تقریبا سه تا مدرسه خوب هست که هرکدوم از نظر من ایراداتی دارن . یعنی راستش رو بخواهید من اصلا با نظام آموزشی مشکل دارم . ولی متاسفانه چاره ای ندارم و بین بد وبدتر باید نهایت سعی ام رو بکنم تا انتخاب عاقلانه ای داشته باشم . متاسفانه همسری خیلی به این موضوع اهمیت نمیده و به اندازه من روی مدرسه ای که قراره آراد بره حساس نیست.البته مامان هست و او هم مثل من به فکر آراد و براش مهم است که آراد کجا بره و درس بخوونه . این است که من با همکاری مامان در تکاپوی انتخاب مدرسه مناسب برای آراد خان وثبت نامش هستم.

البته مثل همه مامانها من هم فکر میکنم پسرم خیلی باهوشه .اما واقعا باهوشه ها ! حافظه تصویری خیلی خوبی داره . که آدم رو واقعا متعجب می کنه. براحتی کانال های محبوب من وباباش  و خودش رو از دسته بندیهای مختلف کانال های ریسیور پیدا میکنه و میاره  . تا میام تلویزیون رو روشن کنم . میاد و میگه بده من من برات میارم . چی میخوای ببینی ؟ جای فایل های مختلف صوتی و تصویری مورد علاقه اش رو توی کامپیوتر میدونه .یعنی کامپیوتر رو روشن میکنه. میره تو قسمت فایلهای صوتی و آهنگ شب عشق هایده رو میگذاره و گوش میده .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 13:58  توسط پگاه   | 

دوشب پيش مامان و بابا براي شام خونه ما بودن . آراد از ما خواست كامپيوتر بازي كنه.ما هم اجازه داديم . رفت كامپيوتر رو روشن كرد و باباييش رو صدا كرد كه براش رمز رو بزنه تا سيستم بيادبالا . (آخه ما براي اينكه روشن كردن كامپيوتر در اختيار ما باشه . رو سيستم رمز گذاشتيم.) اما همسري مشغول حرف زدن با بابا بود و چند لحظه اي طول كشيد تا از جاش پا شه. وقتي رسيد به اتاق صداي آراد خان بلند شد كه ديگه نميخواد بيايي رمز رو خودم زدم!!!!!!!!

خيلي بد كه آدم پيش بچه اش ضايع بشه . اون هم يك پسرك چهار ساله ! ولي از طرفي هم از دقت و هوشش خوشمون اومد كه اين طور دقيق دست ما رو نگاه كرده كه بعد از مدتي رمز رو ياد گرفته.

اما قسمت جالبتر ماجرا مربوط به فردا صبحش بود. وقتي پسرك صبح زود از خواب بيدار شد و هنوز چشماش رو باز نكرده به من ميگه مامان ميتونم كامپيوتر بازي كنم. من هم  گفتم : اگه سريع بري دستشويي و دست وصورتت رو هم بشوري و صبحانه بخوري بهت اجازه ميدم . پسرك از جا پريد و گفت : الان ميرم . تا دم در دستشويي رفت و بعد برگشت پيشم و گفت : ماماني حالا كه من رمز رو ياد گرفتم يه وقت رمز كامپيوتر رو عوض نكنيد دلم مي شكنه ها !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 10:12  توسط پگاه   | 

سال 89 هم رو به پايان است . چقدر زود تموم شد. سال 90 براي پسرم سال مهمي است. چون بايد بره آمادگي .البته از نظر من آراد بايد چند ماه زودتر بره مهد تا به نظم وترتيب و اينكه هر روز بايد سر ساعت مشخصي از خواب بيدار بشه و آماده بشه عادت كنه . البته فكر نميكنم بگذارم تا ساعت دو توي مهد بمونه ميتونه ساعت 12 بياد خونه . امسال آراد كلاس ورزش و موسيقي رو تقريبا مرتب رفته .از پيشرفتش توي موسيقي راضي هستيم . ورزش هم خوب بوده . گرچه خودش خيلي علاقه داره كه بره فوتبال من و همسري موافق نيستيم  آخه هنوز خيلي كوچيكه و سال آينده هم او رو ميبريم ژيمناستيك. گرچه حتما در مورد كلاس شنا هم سوال ميكنم و قصد ثبت نام اون رو هم در سال جديد دارم. مدتي كه بخواد بره كلاس آموزش شنا ، ژيمناستيك رو تعطيل ميكنيم. 

آراد ما ، حسابي بزرگ شده .خيلي مسائل رو ميفهمه و خوب هم ميفهمه . خيلي حساس و مهربونه . با تموم شيطنتها و خرابكاري هاش و حتي شوخيهاي گاه بي جايي كه با باباش مي كنه .اما واقعا مهربونه و طاقت ناراحتي ما رو نداره . بوسيدن نوازش كردن و اظهار علاقه كلامي بخشي از شخصيتشه . ديشب مي گه اين جعبه ابزار باباي خوشگلمه !

دنياي قشنگش رو دوست دارم . پريروز كه از خواب بيدار شديم .برف شهرمون رو سفيد پوش كرده بود. آراد و باباش رفتن آدم برفي ساختن و حسابي باهم برف بازي كردن . اما وقتي اومد تو خونه چشماش پر از اشك بودن بهش ميگم : چي شده ماماني ؟ ميگه : واسه خاطر آدم برفيم ناراحتم. آخه آب مي شه . هر چقدر دلداري دادم .فايده نداشت. بهش گفتم بيا كمك كنيم كتابخونه رو مرتب كنيم . كلي باهم شوخي كرديم و خنديديم . اما باز بعد از چند دقيقه ديدم چشماش پر از اشك . ميگم چي شده مامان ؟ ميگه : آخه من هنوز به خاطرش متاثرم !!!!!!!!!!!!!! كاش هيچوقت آدم برفي درست نمي كردم. دفعه بعد كه آدم برفي درست كردم روش پلاستيك مي كشم كه هيچوقت آب نشه.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 14:15  توسط پگاه   | 

اين روزها بيشتر سعي ميكنم كارهاي پسرك رو به خودش واگذار كنم. ميخوام مستقل بشه . البته به نظرم پسرم شبيه من هست و تا حد زيادي مستقل . اما در واقع يك كم تنبل و ماماني بار اومده . وگرنه اگه بهش پول بدم بگم برو براي خودت چيزي بخر براحتي ميره . يا خيلي دوست داره تنها حموم كنه و حتما اين كار رو در هفته يكبار انجام ميده . دوست داره خودش ليوان آبش رو بشوره . يا از اينكه من و باباش تو دستشويي رفتن و مسواك زدنش دخالت كنيم خوشش نمياد.اما همين بچه وقتي ميخواد غذا بخوره - البته وقتي غذا ماكاروني ، پيتزا ، كو كو و كباب نباشه - من بايد بهش غذا بدم. يا وقتي ميخواد وسايلش رو جمع كنه مدام غر ميزنه كه من خسته ميشم .يكي بهم كمك كنه !!

ديروز بهش ميگم مامان اين قدر غز نزن فردا كه ميري آمادگي من نيستم كه كارات رو انجام بدم. ميگه : خوب آخه تا اون موقع من بزرگ شدم .خودم ميتونم !! 

چند روز پيش از ورزش برميگشتيم خونه .گرسنه بوديم . رفتيم سوپر ماركت خوراكي بخريم. بهم ميگه من چيپس يا پفك ميخوام .گفتم نه خير شما كيك و شير ميتوني بخري. خلاصه با دلخوري يه شير موز خريد واز مغازه اومديم بيرون . بهم ميگه مامان فقط بچه ها بايد حرف مامان باباها رو گوش بدن .يعني مامان باباها نبايد حرف بچه ها رو گوش بدن ؟ !!!!

وقتي كه او پاي كامپيوتر ميگذرونه رو دوست ندارم گرچه ما زمانش رو محدود كرديم و اجازه هر بازي رو بهش نميديم . اما از اينكه اين قدر بازي با كامپيوتر رو دوست داره ناراحت ميشم. همين طور بر اثر معاشرت زياد با مامان بزرگش او هم حسابي تلويزيوني است كه البته اون رو هم بعد از ظهر ها كه با ماست كنترل شده تماشا ميكنه .من به خاطر او بيشتر موسيقي گوش ميدم و يا وقتي كه او داره بازي ميكنه من هم خودم رو با كتاب و مجله سرگرم ميكنم و ما در سكوت به كارامون ميرسيم تا او هم به اين فضا عادت كنه. اگه موثر باشه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 11:50  توسط پگاه   |